![]()
|
يا هو
سلام
روز جمعه يعني 14 تير ماه روز تولدم بود
روزي كه 29 سالم تموم شد ولي امسال برخلاف سالهاي گذشته خوشحال نيستم
نميدونم چرا شايد فكر ميكنم 29 سال از عمر گرانمايه گذشت وهيچ غلطي نتونستم بكنم
يا به خاطر اينكه يه سال پير تر شدم
به اون زندگي كه دلخواهم بود نتونستم برسم و يا شايد ...
بعضي وقتها فكر ميكنم اصلا براي چي پا به اين دنياي خراب شده لعنتي گذاشتم تا حالا چيكارا كردم
به كدوم يك از هدفهائي كه داشتم رسيدم
چندتا دل به دست آوردم تو اين سالها وچند تا دل وشكستم ؟
تو اين سالها چند تا دوست پيدا كردم و چند تا دشمن برا خودم تراشيدم
به اين چيزا كه فكر ميكنم زندگي برا بي معني ميشه پوچ وبيخاصيت مثل ماست .
تو اين 29 سال چقدر خوردم وخوابيدم وحرف زدم وراه رفتم ونشستم ولي كه چي همه اينها چه فايده اي داشت برام يا حتي برا ديگران
حيف كه انسان به ميل خودش و در زمان دلخواه خودش به دنيا نمياد
مگه اين دنياي به اين شلوغي آدم هاي علاف و بي خاصيت و عوضي كم داشت كه خدا منم به اونا اضافه كرد .
مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در اين مدرسه استاد مرا
دل من پير شد از بسكه جفا ديد وجفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا
آنچه ميخواست دلم چرخ جفا پيشه نداد
و آنچه بيزار از آن بود دلم داد مرا
غم مگر بيشتر از اهل جهان بود كه چرخ
ديد و سنجيد و پسنديد و فرستاد مرا
د ردلم ريخته بس بر سر هم غم سر غم
دل مخوانيد خدا داده غم آباد مرا
زندگي يك نفسم مايه شادي نشده است
آه اگر مرگ نخواهد كه كند شاد مرا
ترسم از ضعف پريدن زقفس نتوانم
گر چه صياد زماني كند آزادمرا
آرزوي چمنم كمك از ياد برفت
بس در اين كنج قفس بال و پرافتاد مرا
يكدل واينهمه اشوب و غم و در دعماد
كاشكي مادر ايام نميزاد مرا
یا حق
من آن ابرم که می خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
نمی داند کجا سر می گذارد 
در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش سر مست
تا رفت به عزت ببرندش سر دست
بدون شرح . . .

يا هو
دلتنگي هاي آدمي راباد ترانه اي ميخواند
و رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد
و هر دانه برفي به اشكي نه ريخته ميماند .....
دلتنگي هايم آن قدر بزرگ شده اند كه حتي باد را ياراي ترانه سرائي شان نيست
دلتنگي هايم هرز روز و هر روز گنده تر و طويل ترو پهن ترميشوند
آن قدر طويل وپهن كه ديگر در هيچ ظرف مكاني و زماني نمي گنجند ...
آن قدر عميق مي شوند كه تا اعماق ذهنم ريشه ميدوانند . آن قدر اين ريشه ها در ذهنم مي لولند كه مانند كلافي سر در گم مي شوند
هر از گاهي چند تاي آن ها را پاره ميكنم ولي ريشه هاي ديگر به هم مي لولند و باز هم كلاف سر در گم ميشوند .
" رويا " چه واژه مضحكي ! سالهاي سال است كه ديگر رويائي ندارم رويا هايم ته كشيده اند تمام شده اند به درك رفته اند . . .
آخ كه امروز چقدر دلتنگم
اين آسمان پر ستاره هم شده مثل برج زهر مار اونم مثل اينكه از اوضاع واحوال من حالش به هم ميخوره بغض كرده وميخواد گريه كنه ولي مثل من نمي تونه شايد اونم مثل من فكر ميكنه اگه گريه كنه غرورش خرد ميشه .
ولي كاش آسمون گريه كنه
لااقل من وقتي گريه آسمون رو ميبينم يه كم سبك ميشم
آخ كه امروز چقدر دلتنگم . . .
امروز داشتم وبلاگ دوست عزیزم امیر رو میخوندم چشمم افتاد به این شعر که در فراغ برادر مرحومش تو وبلاگش زده بود
میدونم این شعر رو یک بار تو وبلاگم نوشتم ولی این شعر اونقدر بار عاطفی داره که حیفم اومد یه بار دیگه ننویسمش
تقدیم به روح نادر عزیزمون
خوابيدي بدون لالائي و قصه !
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه !
ديگه کابوس زمستون نمي بيني !
توي خواب گلاي حسرت نمي چيني !
ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه !
جاي انگشتاي باد روش نمي مونه !
ديگه بيدار نمي شي با نگروني
يا با ترديد که بري يا که بموني !
رفتي و آدمکا رو جا گذاشتي
،قانون جنگل و زير پا گذاشتي
اينجا قهرن آدما با مهربوني
تو ،تو جنگل نمي تونستي بموني !
دلتو بردي با خود يه جاي ديگه
اونجا که خدا برات لالائي ميگه !
ميدونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي که آدمک نداره !
با عرض تبریک عید ولایت به عموم شیعیان جهان
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکند
ستیز بر سر دنیای دون مکن درویش
تقدیم به دوست عزیزم امیر که برادر عزیزش رو ازدست داده
امیر جان زندگی هنوز جاری است . . .
اگر آسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی
اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند
اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد
اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی
اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است
اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای
در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن
به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت
هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن
بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین
تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی
میان درختان به این سو و آنسو می پرد
زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور
به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود
یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با او ازشان به هر صبح سلام می کنند
به یاد آور سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند
خوبی های درونت را جستجو کن
ابرها را از اسمان زندگیت دور کن
به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر.
فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی
فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی
بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز
به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو...........
یا حق
يا هو
امروز تولد يك سالگي وبلاگ مسافر 58 هست
يك سال گذشت به همين سادگي و به همين زودي
تو اين يك ساله خيلي اتفاقات جور واجور پيش اومد تلخ وشيرين ولي تموم شد
به قول دوستم جواد چون ميگذرد غمي است عظيم چون آب رفته به جوي باز . . .
اميدوارم تو سال جديد بتونم مطالب و شعر هاي زيباتر و با حالتري انتخاب كنم وبنويسم البته يه فكرائي دارم تا ببينيم چي ميشه و خدا چي ميخواد
از همه دوستاي عزيزم كه تو اين يه ساله منوهمراهي كردن تشكر ميكنم
موفق باشين
يا حق
چه بگويم؟ سخني نيست
مي وزد از سر اميد، نسيمي؛
ليك تا زمزمه اي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به روش
ناروني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست
پشت درهاي فرو بسته
شب از دشنه دشمني پر
به كنج انديشي
خاموش
نشسته ست
بام ها
زيرفشار شب
كج،
كوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
چه بگويم ؟ سخني نيست
در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست
ونذر اين ظلمت جا
جزسيا نوحه شو مرده زني
نيست
ورنسيمي جنبد
به رهش نجوا را
ناروني نيست
چه بگويم؟
سخني نيست...
چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان
تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .
دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی

این شعر شاملو رو تقدیم میکنم به روح بزرگوارش خدایش بیامرزد
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.
قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن

اینو تو وبلاگ دوست عزیزم امیر دیدم خیلی جالب بود حیفم اومد تو وبلاگ خودم ننویسم ترانهای زاز سیاوش قمیشی :