![]()
|
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
لئو تولستوی
شاملو
یا حق
یا هو
روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش مىكنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مىخواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مىشد، با شادى آواز مىخواند.
پس از مدتى به خانهى كوچكى كه در كنار درهى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربهاى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياسهاى آوارهاى هستيم كه در روى اين زمين خانهاى نداريم". دخترى شگفتزده در حالى كه نگاه ستايشآميزش را از او پنهان نمىكرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى مىكند، خدمت مىكنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اينكه شما خانهى مرا بركت دهيد ناراحت نمىشود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كمترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانهى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مىتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".
داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مىتوانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مىشد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.
روزها تبديل به هفتهها شد و او هنوز در آنجا مانده بود. آنها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مىكرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مىآورد. او زمين بيشترى خريد و به زودى آنها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مىآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مىكرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند. در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مىخواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود.
روزى به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مىكرد. تا جايى كه چشم كار مىكرد مزرعههايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مىكرد.
ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مىرفتند خيره شده بود.
و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مىنگرد و مىگويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است...
یا هو
وقتی قطره های بارون به شیشه پنجره سلام میدن می رم کنار پنجره
دستامو پر از بارون میکنم و با یکنفس عطر خاک رو بو میکشم اما با این حال دستام هنوزبرای چکاوک جا داره که رو دستم لونه بسازه یا کنار پنجره اتاقم یه یاس سفید برام بیاره
می رم زیر بارون تا خیس بشم تا این درون پرالتهابموبا قطرات بارون جلا بدم
چکاوک عاشق هم مثل من عاشق یه کم بارون و بوی خاکه
اما با این حال همیشه یکی هست که مانع بارون بشه . خورشید ی که دیگه اجازه خودنمائی به بارون رو نمی ده
میاد و سلام میده میخواد بگه که من هم هستم اما نمی دونه که ما چه قدر برای لمس قطرهای زیبای بارون چقدر تنگ شده و پر پر میزنه
با همه اینحرفا همیشه پشت پنجره اتاقم منتظر یه بارونم که بیاد و سلام بکنه

یا هو
نخستین مرحله عشق، محبت است.
باید قلب خود را به گونه ای بپرورانیم که شادمانی موجودات زنده، حتی دشمنانمان را آرزو کنیم.
دومین مرحله عشق، شفقت است.
چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم، آنگونه که اندوه و تشویش آنها در خیالمان جان بگیرد و حس شفقت و همدلی نسبت به آنان در درونمان بیدار شود.
سومین مرحله عشق، شادمانی است.
چنان که به فکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنها شاد شویم.
چهارمین مرحله عشق، تمرکز بر ناپاکی هاست.
چنان که به پیامدهای شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم. در این مرحله درک می کنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و می توانند چه عواقب فاجعه باری به بار آورند.
پنجمین مرحله عشق، تمرکز بر متانت و بزرگواری است.
چنان که از عشق و نفرت، ظلم و جور و فقر و غنا فراتر رویم و به سرنوشتمان با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل بنگریم.

امروز کتاب ((چند روایت معتبر )) مجموعه داستانهای کوتاه رو میخوندم از آقای مصطفی مستور واقعا قلم قدرتمندی دارن
حتما به شما دوستای عزیز هم توصیه میکنم این کتاب و دیگر نوشته این نویسنده معاصر رو با نام (( روی ماه خداوند را ببوس )) رو حتما بخونید
گوشه ای از کتاب چند روایت معتبر
خواب غريبي ميبيني با تور ماهي گيري رفته اي روي قله ي يك كوه بلند تا از آسمان ماهي بگيري .آسمان پر از ستاره است . تور را به سوي آسمان پرتاب ميكني . تور روي بهشت مي افتد . ريسمان تور تكان ميخورد : صيدي اسير شده است .تور را از آسمان بيرون مي آوري . پر از موجودات بهشتي است . چند ستاره لاي تور برق ميزنند .حوري هاي بهشتي گرفتار شده اند .چند فرشته وچيز ديگري كه نمي داني چيست . ستاره ها را يكي يكي از تور جدا مي كني و به دريا مي اندازي .ستاره ها به سرعت به اعماق آب فرو ميروند . بال هاي فرشته ها را از لابه لاي تور جدا ميكني .فرشته ها به آسمان پر ميكشند .حوري ها كه مثل بلور هاي يخ شفافند از گرماي تابستان توي دست هات آب مي شوند . آن چيز ديگر را كه از چشمه هاي تور بيرون مي آوري ، حيرت ميكني : كيميا است . زيبا تر از فرشته ها ، پاك تر از حوري . . .

يا هو
در مطب دكتر به به شدت به صدا در آمد دكتر گفت (( در راشكستي ، بيا تو ))
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد : (( آقاي دكتر مادرم )) و در حالي كه نفس نفس ميزد ادامه داد : (( التماس ميكنم با من بيائيد ! مادرم خيلي مريض است . ))
دكتر گفت : (( بايد مادرت را اينجا بياوري ، من براي ويزيت به خانه كسي نميروم ))
دختر گفت : (( ولي دكتر من نميتوانم اگر شما نيائيد او ميميرد )) و اشك از چشمانش جاري شد
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود . دختر دكتر را به طرف خانه راهنمائي كرد جائي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود .
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پائين بياورد و نجاتش داد او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد .
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد .
دكتر به او گفت : (( بايد از دخترت تشكر كني اگر او نبود حتماً مي مردي ))
مادر با تعجب گفت (( ولي دكتر ، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته است )) و عكس بالاي تختش را نشان داد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد . اين همان دختر بود فرشته اي كوچك و زيبا !
متاسفانه دیروز ظهر خبردار شدم که برادر دوست عزیزمون امیر ایرانکلیک بر اثر تصادف دار فانی رو وداع کرده امیر جان من از طرف خودم و همه بچه ها و دوستای اینترنتی این ضایعه بزرگ رو به شما و خانواده محترمتون تسلیت میگم امیدوارم روحش غریق رحمت باشه
پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذيرم آنچه را که نمی توانم تغيير دهم
برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي وين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عكس دل ماست در آيينه جام تا چه نقش آورد اين چرخ كبود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلك وين مه نو كهنه داسيست كه بس كُشته درود اي ساقي
بس كه شستيم به خوناب جگر جامه جان نه از او تار بجا ماندو نه پود اي ساقي
حق به دست دل من بود كه در معبد عشق سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
لب فرو بند كه چون سايه در اين خلوت درد با كسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
روحش شاد
چشمهايم را مي بندم
و زير لب آرام آرام زمزمه مي كنم :
گل من !
زندگي ،بدون روزهاي بد نمي شود؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم و غم .
اما ،روزهاي بد ، همچون برگهاي پاييزي ، شتابان فرو مي ريزند ، و در زير پاهاي تو، اگر بخواهي ، استخوان مي شكنند ،و درختْ استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.
گل قشنگ من !
برگهاي پاييزي ، بي شك ، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به تداوم درخت ، سهمي از ياد نرفتني دارند ....
طعم حرفات هنوز شيرينه .
چه سخته با تو بودن و تنها موندن
چشمام رو مي بندم
سكوت مي كنم ....سكوت
و مزه شور قطرهاي بي تاب،دهان خشكم را به ضيافت مي خواند
چشمهايم هنوز بسته است
