![]()
|
باران كه میبارد
غروبها
شاعرانهترین لحظههای یك شاعر
در دورها
اعدام میشود
جایی كنار زاغههای اطراف شهر
اعدام، در ملاء عام
بیجان شاعر، جا میماند كه
از كجا آمده اینجا اینهمه جان جوان
جوانه زده در پاییزی
كه هر غروباش نالهای دارد
حكایتی: « جا مانده پیكر بیجان رفیقی
زیر باران غروب پاییزی
كه دیگر هیچوقت
هیچوقت زیبا نیست.»
باران كه میبارد ببین:
بهیاد بیاور زمان چهزود میگذرد
و جلادان چهزود پیر میشوند و میپوسند!
در این غروب كه دیگر شاعرانه نیست اما
جان جوان ما همانطور جوان میماند، مانده
جوانه زده و پیكر چاك چاكاش ریشهدوانده
این پاییز میگذرد و باز بهار
جوانههایی تازه بهبار میآورد، آورده
غروبهای دلمردهی پاییز، دیگر گریه نمیكنیم...
بر مزار شاعر
امیدوار
ایستاده
و مسرور
باران كه میبارد، اینبار
چترهامان را میبندیم
با یاد شاعرانهترین لحظههای یك شاعر
كه هر غروب بارانی پاییزی
جا میماند از شعرهای او
در غروبی كه شاعر نیست اما
شاعرانه ماندهاست هنوز
در شعرهای او
« از بزرگی نام و حضور آدمی و خواست آزادی»
چترها را میبندیم
تا جلاد بترسد از شعر بارانهای غروب پاییزی
ـ باكی نیست ـ
یار تنهایی بانوی شاعر، یادگار رنج پیروزی
همراه هر قطره، هزار بوسه بر خاك كنیم
فریاد كنیم سرود جاودانمان را:
هر شب ستارهای به زمین میكشند
و باز، این آسمان شبزده غرق ستارههاست
