![]()
|
یا هو
مرا بی يار و غمخوار آفريدند
مرا بيمار بيمار آفريدند
مرا با درد عشق سينه سوزی
از اول بی پرستار آفريدند
مرا دائم قرين رنج كردند
چو گل در سايه خار آفريدند
مرا لبريز محنت خلق کردند
مرا از غصه سرشار آفريدند
مرا در بزم گيتی مات ومبهوت
نه سرمست و نه هوشيار آفريدند
مرا ز آميزش اميد و ياسی
پی يک لحظه ديدار آفريدند
این روزها خیلی دلم تنگه احساس شدید تنهائی میکنم با اینهمه دوست وآشنا وپدر ومادر وخواهر همسر و... ولی هنوزم تنهام هنوزم نتونستم یه همراز یه همسفر کسی که بتونه به اعماق ذهن من روح من ووجود من نفوذ کنه رو پیدا کنم شعر بالا دقیقا وصف حال این روزها وروزهای گذشته منه .... یا حق
| از اين گونه مردن ... |
|
ميخواهم خواب اقاقياها را بميرم. خيالگونه
خواب اقاقياها را بميرم ميخواهم نفس سنگين اطلسيها را پرواز گيرم.
در باغچههای تابستان،
نفس اطلسيها را پرواز گيرم.
بر سينهام
گُل دهد ميخواهم خواب اقاقياها را بميرم در آخرين فرصت گُل، و عبورِ سنگين اطلسيها باشم | |||||||||||||
یاهو
خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثۀ ساعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!
شعر از : سوزان یگانه

یا هو
بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شب فروز دیدگانم را
لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
در تیره چال مرگ دهشتزا
امید ناله سوز نغمه خوانم را
به تیر آشیاسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم
پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را
بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
به دریای فلکت غرق کن ، آوازه کن ، دیوانه ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن
که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کاررا
سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسای
بر اوج قدرت انسان زحمتکش
به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را
یا حق