![]()
|
سالروز میلاد مولای متقیان ساقی کوثر امیر المومنین حضرن علی (ع) بر همه شیعیان ودوستداران ایشان تبریک وتهنیت باد
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
شعر از : رهی معیری
يا هو
سلام
روز جمعه يعني 14 تير ماه روز تولدم بود
روزي كه 29 سالم تموم شد ولي امسال برخلاف سالهاي گذشته خوشحال نيستم
نميدونم چرا شايد فكر ميكنم 29 سال از عمر گرانمايه گذشت وهيچ غلطي نتونستم بكنم
يا به خاطر اينكه يه سال پير تر شدم
به اون زندگي كه دلخواهم بود نتونستم برسم و يا شايد ...
بعضي وقتها فكر ميكنم اصلا براي چي پا به اين دنياي خراب شده لعنتي گذاشتم تا حالا چيكارا كردم
به كدوم يك از هدفهائي كه داشتم رسيدم
چندتا دل به دست آوردم تو اين سالها وچند تا دل وشكستم ؟
تو اين سالها چند تا دوست پيدا كردم و چند تا دشمن برا خودم تراشيدم
به اين چيزا كه فكر ميكنم زندگي برا بي معني ميشه پوچ وبيخاصيت مثل ماست .
تو اين 29 سال چقدر خوردم وخوابيدم وحرف زدم وراه رفتم ونشستم ولي كه چي همه اينها چه فايده اي داشت برام يا حتي برا ديگران
حيف كه انسان به ميل خودش و در زمان دلخواه خودش به دنيا نمياد
مگه اين دنياي به اين شلوغي آدم هاي علاف و بي خاصيت و عوضي كم داشت كه خدا منم به اونا اضافه كرد .
مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در اين مدرسه استاد مرا
دل من پير شد از بسكه جفا ديد وجفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا
آنچه ميخواست دلم چرخ جفا پيشه نداد
و آنچه بيزار از آن بود دلم داد مرا
غم مگر بيشتر از اهل جهان بود كه چرخ
ديد و سنجيد و پسنديد و فرستاد مرا
د ردلم ريخته بس بر سر هم غم سر غم
دل مخوانيد خدا داده غم آباد مرا
زندگي يك نفسم مايه شادي نشده است
آه اگر مرگ نخواهد كه كند شاد مرا
ترسم از ضعف پريدن زقفس نتوانم
گر چه صياد زماني كند آزادمرا
آرزوي چمنم كمك از ياد برفت
بس در اين كنج قفس بال و پرافتاد مرا
يكدل واينهمه اشوب و غم و در دعماد
كاشكي مادر ايام نميزاد مرا
یا حق
یا هو
نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه
غروب همین نه باران وعشق بود
که در راههای بی ترانه و عابر - دور می شدم
غروب همین نه چشم هایی رو به ماه بود
که ماه در چشم هایم
تا کنار چهره ها و صداهای این همه سال آمد
غروب کیی از باران ها و عشق بود
که چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هایی خسته می گفتند
چشم های کودکی را با خود آورده ام
که شب ها ، خواب ماه می بیند
می گفتند
صدایی با خود آورده ام
که از غروب های ماه می گوید
می گفتند
کنار آخرین مکث ماه
قدم هایم ناتمام می ماند
در کجای زمین
در کجای چشم انتظاری رو به ماه
در کجای دستهای سرگردان مادرم
فراموش می شوم ؟
در شب باران و عشق
در شب آخرین مکث ماه - مادر
انگشت را به سمت ماه بگیر
من آنجا خواهم مرد
هیوا مسیح