![]()
|
یا هو
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عیان می بینند
زیر خاكستر جسمم باقی است
آتش سركش و سوزنده هنوز
یا حق
این زیباترین شعری است که من از استاد شهریار شنیدم تقدیم به همه آذری زبانها :
اولدوز سایاراق گؤزله میشه م هر گئجه یاری
گئج گلمه ده دیر یار ، گئنه اولموش گئجه یاری
گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش قولاغیم ، گؤر نه دؤشورمه کده دی داری
بیر قوش « آییغام » سویلویه ره ک گاهدان اییلدیر
گاهدان دا اونو دا یئل دئیه لای – لای هوش آپاری
یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من
مندن آشاغی کیمسه یوخ ، اوندان دا یوخاری
قورخوم بودی یار گلمه یه ، بیردن یاریلا صبح
باغریم یاریلار ، صبحوم آچیلما سنی تاری
دان اولدوز ایسته ر چیخا ، گؤز یالواری چیخما
او چیخماسادا ، اولدوزومون یوخدی چیخاری
گلوز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبح
قاش بئیلعه آغاردیقجا ، داها باش دا آغاری
عشقین کی قراریندا وفا اولمویاجاقمیش
بیلمم کی طبیعت نییه قویموش بو قراری ؟
سانکی خوروزون سون بانی ، خنجردی سوخولدی
سینه مده اورک وارسا ، کسیب قیردی داماری
ریشخندیله قیرجاندی سحر ، سویله دی : دورما
جان قورخوسو وار عشقین اوتوزدون بو قماری
اولدوم قره گون آیریلالی او ساری تئل ده ن
بونجا قره گونلردی ائده ن رنگیمی ساری
گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه باخار بللی دی ، چایلارین آخاری
از بس منی یارپاق کیمی هجرانلا سارالدیب
باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی ، قیزاری
محراب شفقده اؤزومو سجده ده گؤردوم
قان ایچره غمیم یوخ ، اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واریدی « شهریارین » گللی – چیچکلی
افسوس ، قارا یئل اسدی ، خزان اولدی بهاری
یا حق
یا هو
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميكرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام ميتپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود.
اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشههايي دندانه دندانه در قلب او ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند. و با خود فكر ميكردند اين پير مرد چطور ادعا ميكند كه قلب زيبا تري دارد.
مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي ميكني... قلبت را با قلب من مقاسيه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر ميرسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم. ميداني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكهها مثل هم نبوده اند، گوشههايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضيها از قلبم را به كساني بخشيده ام.
اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا ميبيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونههايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد.