![]()
|
امروز میل زیبائی از دوستم امیر داشتم که دیدم خالی از لطف نیست که شما هم بخونینش :
یادداشتی از طرف خدا
به: شما
تاریخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
عطف به : زندگی
من خدا هستم.
امروز من همه مشكلاتت را اداره میكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم.
اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی،
برای رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار .
همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ،
همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نكن .
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه
الان در زندگی ات وجود دارد تمركز کن .
ناامید نشو ،
شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی :
به مردی فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری :
به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند
وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی :
به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایلها پیاده بروی :
به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد
ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی
و بپرسی هدف من چیه ؟
شكر گذار باش . در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند
وقتی متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آینه میشی :
به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند . . .
یا حق
یا هو
نخستین مرحله عشق، محبت است.
باید قلب خود را به گونه ای بپرورانیم که شادمانی موجودات زنده، حتی دشمنانمان را آرزو کنیم.
دومین مرحله عشق، شفقت است.
چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم، آنگونه که اندوه و تشویش آنها در خیالمان جان بگیرد و حس شفقت و همدلی نسبت به آنان در درونمان بیدار شود.
سومین مرحله عشق، شادمانی است.
چنان که به فکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنها شاد شویم.
چهارمین مرحله عشق، تمرکز بر ناپاکی هاست.
چنان که به پیامدهای شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم. در این مرحله درک می کنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و می توانند چه عواقب فاجعه باری به بار آورند.
پنجمین مرحله عشق، تمرکز بر متانت و بزرگواری است.
چنان که از عشق و نفرت، ظلم و جور و فقر و غنا فراتر رویم و به سرنوشتمان با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل بنگریم.


چون خنده جام است درخشیدن خورشید
جامی به من آرید که خورشید درخشید
جامی نهد بند به خمیازه آفاق
که رسد روح به دروازه خورشید
با خنده نوروز همی باید خندید
با خنده خورشید همی باید نوشید
خوش با قدم موکب نوروز نهد گام
ماه رمضان باده پرستان بخروشید
ای ساقی گلچهره در این صبح دل انگیز
لبریز بده جام مرا شادی جمشید
هر جا گلی خندد با دوست بخندید
هر گه که بهار اید با عشق بجوشید
التماس دعا

به خدا کز غم عشقت نگريزم نگريزم
وگر از من طلبی جان نستيزم نستيزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نيايی
هله تا روز قيامت نه بنوشم نه بريزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سياهت
به خدا بی رخ و زلفت نه بخسبم نه بخيزم
ز جلال تو جليلم ز دلال تو دليلم
که من از نسل خليلم که در اين آتش تيزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزه
چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی
اگرش آب دهد يم شود او کنده هيزم
بپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولا
که در آن صدر معلا چو تويی نيست ملازم
همگان وقت بلاها بستايند خدا را
تو شب و روز مهيا چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبريز نگويم به تمامت
چه کنم رشک نخواهد که من آن غاليه بيزم

در جستجوی انصاف
تا پشت کوه قاف
سفر کردم
معدوم بود
آنچه گمان کردم
مکتوم مانده است
اما مروت این گهر نایاب
یالامحاله
کمیاب
در هر کتاب
گر چه کتابی نیست
منسوخ گشته بود
و کاخ عدل
از جور بانیان ستم کوخ گشته بود
ایمان مگر به معجزه می ماند
ورنه به روی هیچ جز هیچ
هیچ بنایی را
بنیان نمی توان کرد
این معجزه ست معجزه ایمان
که ایمان را
با صد هزار ترفند
ویران نمی توان کرد

فریاد سرخ فام بهارانم
سرکش
گرهای قلب خک
گیرانده شب چراغ پریشانم
فریاد سرخ فام بهارانم
برخاسته ز سنگ
با من مگو ز حادثه می دانم
آری که دیر نمی مانم
اما به هر بهار سرودم را
چون رد خون آهوی مجروح
بر هر ستیغ سهم می افشانم
آنگاه عطر تلخ جوانم را
با بال بادهای مهاجم
تا ذهن دشتهای گمشده می رانم