تبليغاتX
مسافر
 

 دیوار است ودیوار است ودیوار است     و جیره بندی آفتاب    قحطی فرصت   ترس وخفگی    خفت وحقارت       تنها برای یک لقمه نان

فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،  مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر ییروانش خجسته باد
يا هو

 من آن ابرم که می خواهد ببارد
 دل تنگم هوای گریه دارد
 دل تنگم غریب این در و دشت
 نمی داند کجا سر می گذارد


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

امروز زیبا ترین شعر استاد محمد حسین بهجت تبریز ملقب به شهریار تبریزی رو براتون انتخاب کردم امیدوارم که خوشتون بیاد .

تقدیم به همه دوستای گل آذری زبون و و دوستان فرسی زبان دوستدار ادبیات ترکی :

   اولدوز ساياراق گؤزله ميشم هرگئجه ياري

      گئژگلمه ديريار،يئنه اولموش گئجه،ياري

      گؤزلرآسيلي،يوخ نه قارالتي،نه ده بيرسَس

      باتميش قولاغيم،گؤرنه دؤشورمکده دي داري

      بيرقوش «آييغام!»سويليه رک ،گاهدان اييلده ر

      گاهدان اونودا يئل دئيه لاي-لاي هوش آپاري

      ياتميش هامي،بيرآللاه اوياقدير،داها بيرمن

      مندن آشاغي کيمسه يوخ،اوندان دا يوخاري

      قورخوم بودي يارگلمه يه،بيردن آچيلا صبح

      باغريم ياريلارصبحوم آچيلما سني تاري!

      دان اولدوزي ايسته رچيخا،گؤزيالواري چيخما

      او چيخماسادا اولدوزومون يوخدي چيخاري

      گلمز،تانيرام بختيمي ايندي آغارارصبح

      قاش بيله آغارديقجا،داهاباشدا آغاري

      عشقين کي قرارينده وفا اولمياجاغميش

      بيلمم کي طبيعت نيه قويموش بوقراري؟

      سانکي خوروزون سون باني ،خنجردي سوخولدي

      سينه مده أورک وارسا،کسيب قيردي داماري

      ريشخندله قيرجاندي سحر،سويله دي:دورما!

      جان قورخوسي وارعشقين،اوتوزدون بوقماري

       اولدوم قره گون،آيريلالي اوساري تئلدن

       بونجا قره گونلردي ايدن رنگيمي ساري

       ازبس مني ياپراق کيمي هجرانلا سارالديب

       باخسان أوزونه سانکي قيزيل گولدي ،قيزاري

       گوز ياشلاري هريئردن آخارسا مني، توشلار

       دريايه باخاربللي دي،چايلارين آخاري

       محراب شفقده ئوزومي سجده ده گوردوم

       قان ايچره غميم يوخ،أوزوم اولسون سنه ساري

       عشقي واريدي«شهريار»ين گللي-چيچکلي

        افسوس قضا ووردي،خزان اولدي بهاري

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

شکوه ناتمام

نسیم عشق ز کوی هوس نمیاید
 چرا که بوی گل از خار و خس نمیاید
ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمیاید
به رهگذارطلب آبروی خویشتن مریز
که همچو اشک روان باز پس نمیاید
ز آِشنایی مردم رمیده ام رهی
 که بوی مردمی از هیچ کس نمیاید


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

 

یا هو

حضرت فاطمه عليهاالسلام بعد از پدر بزرگوارش چند ماهي بيشتر زندگي نكرد در همان مدت كوتاه بقدري گريه كرد كه او را يكي از بكائين زياد گريه كنندگان شمردند هيچگاه خندان ديده نشد گريه هاي زهرا علل و عوامل متعددي داشت مهمترين چيزي كه روح حساس و غيور بانوي بزرگ اسلام متعددي داشت مهمترين چيزي كه روح حساس و غيور بانوي بزرگ اسلام را ناراحت مي ساخت اين بود كه مي ديد ملت جوان اسلام از مسير حقيقي و طريق مستقيم ديانت منحرف شده در راهي افتاده كه پراكندگي و بد بختي از نتايج حتمي آنست .
حضرت زهرا چون پيشرفت هاي سريع اسلام را ديده بود انتظار داشت كه به همان منوال پيشرفت كند و در مدت كوتاهي كفر و بت پرستي را از بين ببرد و دستگاه ظلم و بيداد گري را برچيند . ولي با پيش آمد غير مترقب غصب خلافت كاخ اميدش يك مرتبه درهم فروريخت .
روزي ام سلمه بر فاطمه عليها السلام وارد شد عرض كرد : اي دختر رسول خدا شب را چگونه صبح كردي ؟ فرمود با غم و اندوه گذراندم پدرم را از دست داده ام خلافت شوهرم غصب شده و بر خلافت دستور خدا و رسول امامت را از او گرفتند زيرا از علي عليه السلام كينه داشتند چون پدرانشان را درجنگ بدرو احد کشته بود .
علي (ع) مي فرمايد : فاطمه (س)روزي پيراهن پدرش را از من خواست . وقتي پيراهن را به او دادم بوئيد و بوسيد و گريست تا بيحال شد . وقني چنين پيراهن را از او مخفي نمودم .
روايت شده وقتي رسول خدا از دنيا رفت ، بلال مؤذن مخصوص آن حضرت ديگر اذان نگفت . روزي فاطمه پيغام فرستاد : آرزو دارم يک مرتبه ديگر بانگ مؤذن پدرم را بشنوم . بلال بر طبق دستور فاطمه شروع به اذان کرد . گفت : الله اکبر ، اللهاکبر . فاطمه به ياد روزگار پدر افتاد ، نتوانست از گريه خود داري کند

امام صادق(ع) فرمود : در اثر ضرباتي که قنفذ بر پيکر نازنين زهرا وارد ساخت سقط جنين کرد و بدان علت يوسته رنجور و ضعيف مي گشت تا اينکه رسما" بستري شد و در خانه خوابيد و اميرالمؤمنين و اسماء بنت عميس از آن حضرت پرستاري مي نمودند .
يک روز گروهي از زنان مهاجر و انصار به عيادتش رفتند عرض کردند : اي دختر رسول خدا حال شما چطور است ؟ فرمود : به خدا سوگند ! به دنياي شما علاقه ندارم ، از مردانتان دلگيرم ، بعد از اينکهامتحانشان کردم بدورشان افکندم و از دستشان ملول و مکدر هستم . اف بر عقيده سست و رأي متزلزل و سستي و بي حالي آنها

. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط مسافر  |