تبليغاتX
مسافر
 

 دیوار است ودیوار است ودیوار است     و جیره بندی آفتاب    قحطی فرصت   ترس وخفگی    خفت وحقارت       تنها برای یک لقمه نان

فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،  مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر ییروانش خجسته باد
یا هو

توی بهت چشم من درد ناباوریه
فصل سرد عشق ما رنگ خکستریه
 دردی که من می کشم اگه کوه هم می کشید
 ذره ذره می تکید قطره قطره می چکید
 می تونست با دست تو بهت من ویرون بشه
فصل زرد قصه هام ظهر تابستون بشه
قصه یقین عشق توی دفترم بودی
توی ایینه ی شعر شکل باورم بودی
من از خوش باوریهام به ویرونی رسیدم
تو را یک لحظه نزدیک یه لحظه دور می دیدم
از تب ناباوری گر گرفته تن من
سهم من از تو اینه چکه چکه آب شدن
دروغ آخرینی که من از تو شنیدم
خودت بودی که از تو به ویرونی رسیدم
از تب ناباوری گر گرفته تن من
سهم من از تو اینه چکه چکه آب شدن
از تب ناباوری گر گرفته تن من
سهم من از تو اینه
چکه چکه آب شدن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

در حيرتم از مرام اين  مردم  پست

اين طايفه زنده کش مرده  پرست

تا هست به ذلت بکشندش سر مست

تا رفت به عزت ببرندش سر دست

بدون شرح . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

يا هو

دلتنگي هاي آدمي راباد ترانه اي ميخواند

و رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد

و هر دانه برفي به اشكي نه ريخته ميماند .....

 

دلتنگي هايم آن قدر بزرگ شده اند كه حتي باد را ياراي ترانه سرائي شان نيست

دلتنگي هايم هرز روز و هر روز گنده تر و طويل ترو پهن ترميشوند

آن قدر طويل وپهن كه ديگر در هيچ ظرف مكاني و زماني نمي گنجند ...

آن قدر عميق مي شوند كه تا اعماق ذهنم ريشه ميدوانند . آن قدر اين ريشه ها در ذهنم مي لولند كه مانند كلافي سر در گم مي شوند

هر از گاهي چند تاي آن ها را پاره ميكنم ولي ريشه هاي ديگر به هم مي لولند و باز هم كلاف سر در گم ميشوند .

" رويا " چه واژه مضحكي ! سالهاي سال است كه ديگر رويائي ندارم  رويا هايم ته كشيده اند  تمام شده اند به درك رفته اند  . . .

آخ كه امروز چقدر دلتنگم

اين آسمان پر ستاره هم شده مثل برج زهر مار اونم مثل اينكه از اوضاع واحوال من حالش به هم ميخوره بغض كرده وميخواد گريه كنه ولي مثل من نمي تونه شايد اونم مثل من فكر ميكنه اگه گريه كنه غرورش خرد ميشه .

ولي كاش آسمون گريه كنه

لااقل من وقتي گريه آسمون رو ميبينم يه كم سبك ميشم

آخ كه امروز چقدر دلتنگم . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

امروز کتاب ((چند روایت معتبر )) مجموعه داستانهای کوتاه رو میخوندم از آقای مصطفی مستور واقعا قلم قدرتمندی دارن

حتما به شما دوستای عزیز هم توصیه میکنم این کتاب و دیگر نوشته این نویسنده معاصر رو با نام (( روی ماه خداوند را ببوس )) رو حتما بخونید

گوشه ای از کتاب چند روایت معتبر  

خواب غريبي ميبيني  با تور ماهي گيري رفته اي روي قله ي يك كوه بلند تا از آسمان ماهي بگيري .آسمان پر از ستاره است . تور را به سوي آسمان پرتاب ميكني . تور روي بهشت مي افتد . ريسمان تور تكان ميخورد : صيدي اسير شده است .تور را از آسمان بيرون مي آوري . پر از موجودات بهشتي است . چند ستاره لاي تور برق ميزنند .حوري هاي بهشتي گرفتار شده اند .چند فرشته وچيز ديگري كه نمي داني چيست . ستاره ها را يكي يكي از تور جدا مي كني و به دريا مي اندازي .ستاره ها به سرعت به اعماق آب فرو ميروند . بال هاي فرشته ها را  از لابه لاي تور جدا ميكني .فرشته ها به آسمان پر ميكشند .حوري ها كه مثل بلور هاي يخ شفافند از گرماي تابستان توي دست هات آب مي شوند . آن چيز ديگر را كه از چشمه هاي تور بيرون مي آوري ، حيرت ميكني : كيميا است . زيبا تر از فرشته ها ، پاك تر از حوري . . .   

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط مسافر  |