![]()
|
روزها از پس حادثه بزرگ کربلا گذشت واینک در آستانه اربعین شهدای کربلا هستیم
آه که روزها چقدر زود میگذرند
عمر زود میگذرد خیلی زود
پیش از آن که بگوئی
بدرود . . .

یا هو
نمازی در تنگنا
زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار
در دورترین فواصل هستی
نزدیک ترین مخاطب من باش
نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه ی سپیده دم اما
تو اینه دار روشنای صبح
در خلوت خالی شب من باش
....
..........

يا هو
در مطب دكتر به به شدت به صدا در آمد دكتر گفت (( در راشكستي ، بيا تو ))
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد : (( آقاي دكتر مادرم )) و در حالي كه نفس نفس ميزد ادامه داد : (( التماس ميكنم با من بيائيد ! مادرم خيلي مريض است . ))
دكتر گفت : (( بايد مادرت را اينجا بياوري ، من براي ويزيت به خانه كسي نميروم ))
دختر گفت : (( ولي دكتر من نميتوانم اگر شما نيائيد او ميميرد )) و اشك از چشمانش جاري شد
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود . دختر دكتر را به طرف خانه راهنمائي كرد جائي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود .
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پائين بياورد و نجاتش داد او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد .
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد .
دكتر به او گفت : (( بايد از دخترت تشكر كني اگر او نبود حتماً مي مردي ))
مادر با تعجب گفت (( ولي دكتر ، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته است )) و عكس بالاي تختش را نشان داد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد . اين همان دختر بود فرشته اي كوچك و زيبا !
پس از لحظه های دراز
بر درخت خکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هوز من
ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب بخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی ئجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت بخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم