![]()
|
چشمهايم را مي بندم
و زير لب آرام آرام زمزمه مي كنم :
گل من !
زندگي ،بدون روزهاي بد نمي شود؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم و غم .
اما ،روزهاي بد ، همچون برگهاي پاييزي ، شتابان فرو مي ريزند ، و در زير پاهاي تو، اگر بخواهي ، استخوان مي شكنند ،و درختْ استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.
گل قشنگ من !
برگهاي پاييزي ، بي شك ، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به تداوم درخت ، سهمي از ياد نرفتني دارند ....
طعم حرفات هنوز شيرينه .
چه سخته با تو بودن و تنها موندن
چشمام رو مي بندم
سكوت مي كنم ....سكوت
و مزه شور قطرهاي بي تاب،دهان خشكم را به ضيافت مي خواند
چشمهايم هنوز بسته است

صحرا آماده روشن بود
و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید
من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا
جلوه گرفت
و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،
آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.
بادی خشمنک، دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.
ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
***
سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار
ایستاده بود
و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که
دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،
دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.
پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.
ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
***
خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.
علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت
مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
به جانب آنان باز نمی گردم
زنده یاد
** احمد شاملو **

چه روزهایی خوب
که در من و تو گل آفتاب می رویید
به شهر شهره شعر و شراب می رفتیم
به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم
قلندرانه
گریبان دردیه تا دامن
به آستانه حافظ
خراب می رفتیم
و چشمهای تو با من همیشه می گفتند
رها شو از تن خکی
از این خیال که در خیل خوابهای داری
مرا به خواب مبین
بیا به خانه من
خوب من
به بیداری
به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم
و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت
ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم
به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی
درون آن برهوت
این من و تو ما مبهوت
فریب خورده به سوی سراب می رفتیم

امروز میلاد نور است میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان امامت وولایت حضرت موسی الرضا است
سالروز تولد آن امام عزیز بر کلیه شیعیان ورهروان آن حضرت مبارک باد
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اين لقب گفته اند: «او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»
مادر امام
در روايتهاي مختلفي كه به ما رسيده است نامها و كينه ها و لقبهاي ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براي مادر آن حضرت آورده اند.
زاد روز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاي (148 و 151 و 153ق) و در روزهاي جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذي القعده
زندگى و شخصيت امامان شيعه، دو جنبه ارزشى متمايز و با اين حال مرتبط با هم دارد:
اول : شخصيت عملى و علمى و اخلاقى و اجتماعى آنان كه در طول زندگى ايشان، در منظر همگان شكل گرفته است و فهم و ادراك آن نياز به پيش زمينه هاى اعتقادى و مذهبى خاص ندارد، بلكه هر بيننده فهيم و داراى شعور و انصاف مىتواند، ارزش ها و امتيازهاى آنان را دريابد و بشناسد.
دوم : شخصيت معنوى و الهى آنان كه ريشه در عنايت ويژه خداوند نسبت به ايشان دارد.
بابك بيات در سال 1325 روز 23 خرداد در شهر تهران به دنيا آمد. دو برادر به نام مرتضي و حسين دارد كه اختلاف سني بابك با مرتضي به سه سال و حسين به 10 سال برمي گردد و او آخرين پسر خانواده بود.
بابك به زندگي گذشته خود ميبالد واز بيان آن ترسي ندارد. از محلههاي جنوب شهر تهران و از آشنايي با ايرج جنتي عطايي در همين محلههاسخن مي گويد. سرآسياب دولاب،خيابان شهباز، شكوفه، كرمان، و آن همه خاطره از خانه محقري كه حتي كوچكترين صدايي ، به گوش همسايهها ميرسيد و آغاز آهنگسازيش از همين خانه محقر 48 متري بود. و خاطرات شيرين زندگي گذشتهاش با پدر و مادر و دو برادرش كه سراسر تعريف از عاطفه و مهرباني و فداكاري والدينش براي او بود.
زمزمه كردن هنگام رفتن به دبيرستان با كفش سوراخ و ساختن ملودي تازه، در حالي كه سرماي طاقتفرسا از سوراخ كفشش تمام وجودش را فرا گرفته بود.ميدان ژاله، چهارراه آبسردار و راه مدرسه ...
از سن 19 سالگي در اپراي تهران و زير نظر خانم ثمين باغچهبان، و نصرت الله زابلي با موسيقي كلاسيك و جهاني آشنا شد و در حدود پنج سال همكاري خود را با اين اپرا ادامه داد. بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر اركستر جاز فولكوريك دوستي عميقي پيدا كرد كه اين دوستي به ادامه هارموني و آكومپاني مان و فراگيري ديگر اشتياقات موسيقايي بيات منجر شد.
بابك بيات از سن 21 سالگي تاكنون به صورت حرفهاي در عرصه موسيقي كار كرده است. ويژگيهاي كاري وي از حيث نوع آكوردگذاري، نوع ملودي به مخاطب نوعي از اعتراض را القا ميكند.
بيات با تصديق اين رويه خاطرنشان ميكند: اين حالتهاي اعتراض بر ميگردد به تمام طول زندگي كه داشتهام؛ از زندگي دور و برم. از لحظههاي خوش و ناخوش و از خستگيها و از دربه درها.
اين آهنگساز ميافزايد: از همان آغاز سالهاي جواني فكر ميكردم، زندگي براي من تمام شده است، اما فرداي آن روز شروع ديگر و حس غريبي داشتم. از خوابهاي كابوس مانندي كه توي آن خوابها پرواز ميكردم، توي خواب پرت ميشدم از بلنديها واز خواب ميپريدم.
وي ادامه ميدهد: زماني كه از خواب بيدار ميشدم، همه چيز مثل كابوس بود. زندگي، نداري، كار كردن از سن پايين، موانعي كه مرا از هدفم دور ميكرد. ميخواستم آهنگساز بشوم. ميخواستم بخوانم اما نميدانستم چه جوري؟ ميخواستم فرياد بزنم. دوست داشتم تمامي لحظات خودم را توي موسيقي بياورم، اما بلد نبودم. حتي نت يك خطي، هم بلد نبودم!
بيات بعد از آن، نت يك خطي را از ميلاد كيايي (نوازنده سنتور) فرا ميگيرد؛ در صورتي كه هدف اصلي وي ايرج بود.با ايرج صادق و صميمي بود و از روزي ياد ميكند كه در ميدان توپخانه قدم زدند و (قصه وفا) را ايرج ساخت!
ايرج جنتي عطايي، شاعر و ترانه سرا و نمايشنامهنويس كه از دوران كودكي تا قبل از انقلاب با بابك بيات همگام با هم موسيقي را ادامه دادند.
او در زندگي بيات و خانواده اش بسيار موثر بود، كه اين دوستي به ساخت ترانههاي بسياري از جمله: غريبه، جنگل، بنبست، خونه، فرياد زير آب، علي كنكوري، تپش، خاتون، سايه، خورجين (بانوي شرقي)، فصل بد خاكستري (روح بزرگوار)، سقف، هيچ كسي مثل تو نبود، طلايهدار (اي بزرگ موندني) و بسياري ترانههاي ديگر منجر شد.
بيات ميگويد: ايرج به من هدف داد تا توانستم موسيقي را ياد بگيرم و آهنگهايم را بدون اينكه سازي بزنم، نت مي كردم.
روحش شاد
تنها نيستی مهربانم
نگاهی به باغچه ی کوچکش انداخت .
پر بود از گلهائی که با هزار امید و آرزو کاشته بود ...
امروز باید آنها را برای همیشه فراموش می کرد ...
او از کار اُ فتاده نبود . می دانست اما ! فرزندش باور نداشتند ...
باید می پذیرفت که همه ی آن زیبائی ها دیگر تمام شده ...
نه تنها باغچه ائی ندارد که تنها امیدش شاید پنجره ای باشد ...
اشکهایش را پاک کرد . ساکش را برداشت . نگاهی ملتمسانه به پسرش انداخت و به سمت دیاری رفت که همیشه تنها باشد با گذشته زیبای خود و خاطره های خوش خود…
