تبليغاتX
مسافر
 

 دیوار است ودیوار است ودیوار است     و جیره بندی آفتاب    قحطی فرصت   ترس وخفگی    خفت وحقارت       تنها برای یک لقمه نان

فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،  مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر ییروانش خجسته باد
یا هو

صدای تو
 بیداری ریشه ، آواز سبز برگه
 صدای تو
 پر وسوسه مثل شبخونی تگرگه
 صدای تو آهنگ شکستن
بغض یه دنیا حرفه
 تصویری از آواز صریح
 قندیل و نور و برفه
 هیشکی مثل تو نبود
 هیشکی مثل تو منو باور نکرد
 هیشکی با من مثل تو
 توی نقب شب من سفر نکرد
 هشکی مثل تو نبود
 ساده مثل بوی پک اطلسی
 یا بلوغ یه صدا
 میون دغدغه ی دلواپسی
 تو غرورت مثل کوه
 مهربونیت مثل بارون ، مثل آب
 مثل یه جزیره ، دور
 مثل یه دریا ، پر از وخشت خواب
 هیشکی نثل تو نرفت
 هیشکی مال تو نموند
شعرهای تنهاییمو
 هشکی مثل تو نخوند
 همه حرفام مال تو
 همه شعرهام مال تو
 دنیای من شعرمه
 همه دنیام مال تو
هنوز هم گرماي آغوشت را پرپر مي‌زنم..

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
 

از تولد تا نوجوانی

 

فریدون فروغی خواننده و نوازنده ی گیتار ـ پیانو ـ ارگ و شاعر نو پرداز و یکی از بزرگان عرصه ی موسیقی در 9 بهمن 1329 خورشیدی برابر29 فوریه 1951 میلادی در تهران چشم به جهان گشود. پدرش « فتح الله » کارمند اداره دخانیات بود که در تنهایی وخلوت خود شعر می سرود وتار می نواخت.او از مالکان بزرگ روستای نراق بود که از اجدادش به وی ارث رسیده بود.

مادرش « فخریه» زنی مهربان وخونگرمو خانه دار بود.فریدون چهارمین و آخرین وتنها پسر خانواده بعد از سه خواهر بزرگش « پروانه » و « عفت » و « فروغ » بود.

گریه های بی امان فریدون کوچک بعدها ناله های جانگدازی می شود .فریدون کوچک زندگی پیرامونش را می بیند ودرد های ملتش را حس می کند وناله های انسان های رانده شده راـ که بعد ها خود سر دسته آنها می شود ـ می شنود و به خاطر می سپارد.به گفته « پروانه » خواهر بزر گترش: فریدون ارز همان اوان کودکی روحی حساس و شکننده داشت و با کوچکترین تلنگری ساعت ها در خلوت وتنهایی خود می نالید. شش ساله که می شود پا به مدرسه می گذارد والفبای زندگی وچون وچراهایش را یاد می گیرد و هر سال همراه بادانسته های جدیدش بزرگ می شود. تابستان ها همراه خانواده برای تفریح وگردش به روستای نراقـ مابین قم وکاشان ـ می رود و با طبیعت بیشتر وعمیق تر آشنا می شود.طبیعت را پاک وصمیمی می یابد و به نراق دلمی بندد.بعد ها « قرقرک » را همانند نراق می یابدو این چنین با طبیعت انس می گیرد و با موسیقی ازلی وابدی آن آشنا می شود.این آشنایی حس موسیقایی اعمال وزفتار وگفتار واحساس او را بالا می برد وتحت الشعاع قرار می دهد هر روز تشدید می کند و این آغاز علاقه ی شدید او به موسیقی می شود.تا جایی که بعدها ترانه ی « قریه ی من »را با شعری از خودش در مدح آنجا می خواند

       

آغاز خوانندگی ونوازندگی

 

پروانه می گوید:از همان دوران کودکی حس موسیقی در او مشخص بود.هر وقت بیکار می شد قاشق وچنگال را بر می داشت و روی بشقاب ها ظروف دیگر ضرب می گرفت و با آهنگی موزون بر آنها می کوبید وبا صدای خش دارش چیزهایی زمزمه می کرد و همه را به اعتراض وا می داشت وعصبانی می کرد.

علاقه اش به موسیقی آنقدر شدت می گیرد که با وجودمخالفت اطرافیانش با پول هایی که پس انداز می کند یک دستگاه جاز می خرد و بی هیچ راهنما واستادی شروع به تمرین می کند و چون صدای خوبی داشته همرام با آن می خواند. مدتی با جاز خود را مشغول می کند اما به این نتیجه می رسد که یک خواننده باید گیتار بزند .به این ترتیب جاز را کنار گذاشته گیتاری می خرد ودلبسته ی آن می شود. به گفته ی خواهرش « عفت» آنقدر تمرین می کند که انگشتانش خون می افتدوشبها گیتار بر روی سینه به خواب می رود.فریدون با تقلید از اهنگ های فرنگی به خصوص« راک» و مقتادیش« ری چارلز » به تمرین ادامه می دهد. 

اما او دیپلمش را گرفت ودیگر ادامه تحصیل نداد. چند سال بعد که به شیراز رفت 

فریدون با تقلید از آهنگ ها وترانه های نوازنده وخواننده ی محبوبش« ری چالز » کارش را دنبال می کند.در سن شانزده سالگی با جمع کردن گروهی نوازنده در محافل وکاباره های مختلف به اجرای تراته ها وآهنگ های « بلوز غربی» می پردازد وآهنگ های روز فرنگی را در این مکان ها اجرا می کند.

 
 تن تو نازک ونرمه مثه بر گ
تن من جون می ده پرپر بزنه زیر تگرگ
دست باد پر می ده برگو رو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست رگهام
تن نمی دم به رنگ کهربایی
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی گیره
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط مسافر  |