تبليغاتX
مسافر
 

 دیوار است ودیوار است ودیوار است     و جیره بندی آفتاب    قحطی فرصت   ترس وخفگی    خفت وحقارت       تنها برای یک لقمه نان

فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،  مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر ییروانش خجسته باد
یا هو

با صداي ناله اش از دور
 با دو چشم كور
 باد مي آيد
 سنگها را سخت مي سايد
تن بهر خاكي مي آلايد
 مي زند بر هر دري انگشت
 برگهاي زنده را هر آن
 مي گرداند اندر دست و
 مي چرخاند اندر مشت
 خشم تو از كيست
 اينهمه غوغا براي چيست ؟
 از چه مي بالي به خود يا از چه مي نالي ؟
لانه ي موري به هم خورده است
 بچه ي پروانه اي در راه تو مرده است
 دشمنيهايت براي چيست ؟
بي قراريها براي كيست ؟
 باد بازيگوش خاموش است
 چون ياديست كز خاطر فراموش است
 به خود مي خواند از هر گوشه
 با رازي اسيري را
 و اندر پيش مي گيرد
هراسان هر مسيري را
 چه ناآرام مي كوبي ؟
 چرا اينسان مي آشوبي ؟
 پيامي هست در نجواي امروزت
نجواي بد آموزت ؟
نمي بينيد چشمم را
 كه هم بيدار و هم باز است ؟
 نمي بيني افق در پيش من گسترده ، دلباز است ؟
 نمي بيني مرا هر لحظه آغاز است ؟
براي من به خود باليدن از هستي
 و يا رنج تهي دستي چه ناساز است ؟
 دل باد از هوا خالي است
 براي باد دشمن بودن و دلبستگي
 سهل است ، پوشالي است
 من از زيبايي و زشتي چه مي دانم
 نه در خشكي نه در دريا ، نمي مانم
 مرا با خشم يا نفرين
 مرا با روزگار تلخ يا شيرين 
 مرا با سفره ي بيرنگ يا رنگين
 نه كاري هست
 نه بر دوشم
 ز اوقات و ز اوصاف گذشته
 رنج هستي
خواب و سرمستي
 نه آثاري نه باري هست
 و بهر بودنم ، آسودنم هر دم شعاري هست
 فضاي ذهن من پاك است از امروز و از فردا و از ديروز
و از هر روز
 براي من هدف پوچ است
 حيات باد در كوچ است


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

میلاد یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (ع )بر عموم شیعیان آن حضرت مبارک باد

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

 تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
 تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
 تو از دشت هاي دور وجاده هاي پر غبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
تو از راه مي رسي ،‌ پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مي آيد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
 چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت
 غريب آشنا ، دوست دارم بيا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
 بيگر دست منو ، تو او دستا
 چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
 بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط مسافر  |