![]()
|
گل سرخ
ديدي اي غمگين تر از من
بعد از آن دير آشنايي
آمدي خواندي برايم
قصه ي تلخ جدايي
مانده ام سر در گريبان
بي تو در شب هاي غمگين
بي تو باشد همدم من
ياد پيمان هاي ديرين
آن گل سرخي كه دادي
در سكوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سينه افسرد
اكنون نشسته در نگاهم
تصوير پر غرور چشمت
يك دم نمي رود از يادم
چشمه هاي پر نور چشمت
آن گل سرخي كه دادي
در سكوت خانه پژمرد
یا هو
روز معلم
یادش بخیر دوران تحصیل دوران مدرسه دوران شور وشوق و شیطنت وبازیگوشی حالا که فکرشو میکنم میبینم چه زود تموم شد چه زود همه اون دلخوشی ها وخاطره هارو تو قمار این کهنه حریف روزگار باختیم . هنوزم روز اول مدرسه یادمه مدرسه ابتدائی خیبر تو خیابون کوروش که بعد اسمشو عوض کردن گذاشتن میدان نماز یه مدرسه با 5 تا کلاس درس کهنه وقدیمی که هر سال ازمون پول میگرفتن درسش کنن ولی تا 4سال پیش(یعنی بعد از گذشت 15 سال ) که دیگه خودش خراب شد ودیواراش ریخت هیچ کاری نکردن فقط هر سال از بابا های بچه ها پول میگرفت وقول میدادن که دیگه امسال فصل تابستون تعمیرات اساسی رو شروع میکنیم .پشت مدرسه مون یه کلیسا بود ساکت و آروم درش همیشه بسته بود .
روز اول مدرسه بغض عجیبی گلومو گرفته بود ولی غرور بچه گونه ای بهم میگفت نباید گریه کنی تو دیگه بزرگ شدی ولی خیلی از بچه ها گریه میکردن ولی چرا من نتونستم گریه کنم ؟؟؟؟؟؟؟
یادش به خیر معلم کلاس اول : آقاتی رضائی
جوان، قد بلد، خوش رو با یه شلوار جین که همیشه دستاش رو میزاشت تو جیبای پشتی شلوارش و راه میرفت یادم میاد یه روز یکی از بچه ها رو که خیلی ریزه میزه بود و ما بهش میگفتیم ((جمی))آخه این اسمی بود که ناظممون آقای سرلک روش گذاشته بود آره داشتم میگفتم یه روز آقای رضائی این جمی رو که خیلی هم بچه شلوغی بود با یه دست بلند کرد و از بند شلوارش آویزونش کرد به تخته سیاه یادش به خیر نمیدونم حالا این آقای رضائی زنده است یا نه آخه 20 سالی میشه که دیگه ندیدمش خیلی چیزا بهمون یاد داد هیچوقت قیافه آقای رضائی با پیشونی پهن و صورت استخونی وموهائی که تقریبا ریخته بود یادم نمیره
سال دوم ابتدائی آقای سلماسی : مردی حدوداً 55 ساله با هیکل درشت وچاق با دستای گوشتی خیلی مهربون وصمیمی با کوله باری از تجربه خدا رحمتش کنه چند وقت پیش شنیدم فوت کرده . حیف شد معلم خوبی بود
سال سوم آقای رنجبر : یه معلم پیر ونازک نارنجی با انگشتای کوچیک وباریک چیز زیادی ازش یادم نیست
سال چهارم : آقای راثی : یه معلم کوتاه و توپول با یه کلاه لبه دار که همیشه سرش بود وقتی شلوغی میکردیم یه تیله کوچیک فلزی میزاشت تو لاله گوش و فشار میداد تا مغز استخون آدم میسوخت
معلم سال پنجم : آقای منافی : معلم سخت گیر ولی در عین حال مهربون خدا رحمتش کنه چند سال قبل اونم به علت بیماری سرطان خون فوت کرد حالا میرسیم به اصل کاری یعنی آقای سرلک :
ناظم مدرسه
آقای سرلک در حدود 50 سال سن داشت با یه هیکل ورزیده و یه قیافه خشن ومردونه با صورت همیشه اصلاح شده وتر وتمیز با گونه های سرخ یه پیرهن آستین کوتاه با یقه ای باز که همیشه موهای سفید سینش میزد بیرون تو چله تابستون وسیاه زمستون پیرهن آستین کوتاه میپوشید با یه شلوار روشن همرنگ پیرهنش که البته همیشه میشد از خط اتوی شلوارش به جای چاقو واسه قاچ کردن هندونه استفاده کرد کفشهای قهوه ای واکس خورده براق که گوئی هیچوقت کهنه نمیشدن با یه خط کش زرد که یه لبش تیغ داشت ومخصوص بچه های خیلی شرور بود وقتی از در مدرسه می اومد تو بوی ادکلن مست کنندش تو فضای مدرسه میپیچید وای که چه ادکلن هائی هم میزد .
حسرت به دل ما موند که این آقای سرلک یه روز کسی رو تنبیه نکنه وبا چوب سیاه وکبودش نکنه هر وقتم همه منظم وایستاده بودن به یکی گیر میداد ومیزدش بچه ها میگفتن زمان شاه ساواکی بود
بگذریم تو دوران راهنمائی و دبیرستان خیلی معلم ها اومدن ورفتن خوش اخلاق بداخلاق مهربون بامعلومات بی سواد ولی دو تا از معلم های راهنمائی هیچوقت یادم نمیرن آقای فعالی معلم قران ودینی و آقای طیار معلم فارسی و انشاء
آقای فعالی بلند قد و خوش رو که همیشه میخندید با موهای کم پشت با صدای بسیار زیبا که وقتی جلوی صف قران میخوند آدم گریش میگرفت تازه یاد خدا می آفتاد راستش اصلی ترین مشوق من واسه ادامه دادن قرائت قران آقای فعالی بود خیلی دوست داشتم یه روز بتونم مثل اون بخونم اقای فعالی ساعات بیکاری تو تراس مدرسه مجسمه سازی میکرد اون روزا داشت مجسمه استاد شهریار رو میساخت البته به قول خودش اسباب بازی یه روز یه دونه از اون مجسمه های کوچیک استاد شهریار رو بهم داد که هنوزم دارمش یه ژ یان آبی رنگ اگه اشتباه نکنم داشت که سقفش سوراخ بود وهر وقت بچه ها رو جمع میکرد ومیبرد مسابقات قران یا مراسمات دیگه واز بد حادثه بارون میگرفت سقف ماشین چیکه میکرد و همه میخندیدیم بعضی وقتا هم خراب میشد ومجبور بودیم هلش بدیم هنوزم که هنوزه بعد از گذشت سالیان سال حسرت اون روز ها ور میخورم چند روزپیش بالاخره با هر جون کندنی بودشمارش و پیدا کردم وبهش زنگ زدم صداش اصلا تغیر نکرده بود فرداش خودش اومد دفتر کارم مثل همیشه خاکی وساده و فروتن ولی قیافش خیلی شکسته شده بود موهای سرو صورتش سفید شده بود وقتی دیدمش یهم گریم گرفت ولی خودمو به زور نگر داشتم ، اخلاقش اصلا تغیری نکرده بود خنده های بلند واز ته دل که هر وقت میشنیدم یه جوری میشدم احساس شادی میکردم احساس میکردم همه چیز روبه راهه وهیچ مشکلی نیست کلی از گذشته ها تعریف کردیم وخندیدیم .
معلم دوم آقای طیار : معلم فارسی و انشاء : با هیکلی بزرگ موهای فر سیاه با یه عینک دودی که همیشه به چشش بود بچه ها میگفتن آقا یه چشش مصنوعیه واسه همین همیشه عینک سیاه میزنه ولی آخرشم ما از این معمای پلیسی سر در نیاوردیم که راست بود یا دروغ آقای طیار آدم مهربونی بود ولی هر وقت عصبانی بود واویلا میشد همچین بچه ها رو میزد که انگار داره تو کوچه با یکی از هم قدای خودش دعوا میکنه هیچ وقت یادم نمیره یه بار همچین چوپانی (یکی از هم کلاسی ها مون) رو زد که نزدیک بود از هوش بره ولی در کل آدم مهربونی بود هر وقت عصبانی میشد یکی از بچه ها رو تنبیه میکرد بعد از چند دقیقه پشیمون میشد و می اومد واز دلش در می آورد یادش به خیر یه بار شعر ((منم فرزند مسلول تو ای مادر )) (کارو) رو برامون خوند تقریبا همه داشتن گریه میکردن آهان راستی داشت یادم می رفت آقای طیار مسئول گروه تئاتر و سرود مدرسمون بود .
بعد از ظهر ها بعد اینکه شیفت ما تموم میشد میموندیم مدرسه وسرود و تئاتر کار میکردیم یادمه سرود حیدر بابا رو برای اولین بار در سطح استان گروه سرود مدرسه ما اجرا کرد که از صدا و سیما اومدن وپخشش کردن یا تئاتر (بنگاه صداقت ) که تو تالار هنرستان وحدت اجراش کردیم یه تئاتر طنز بود که من تو اون نقش یه دانشجوی بی پول رو بازی میکردم و دیالوگ هامو کتابی میخوندم هی آقای طیار میگفت پسر یه کم طبیعی حرف بزن ولی من نمیتونستنم پرده اولنمایش هم وقتی اومدم روسن و اونهمه جمعیت رو دیدم همه متن یادم رفت ویه چند دقیقه ای همینطور هاج وواج داشتم تماشاچی ها رو نگاه میکردم آخر سرم آقای طیار با عصبانیت اومد ومتن های منو چسبوند به میزی که تو صحنه بود و من بااینکه اصلا قرار نبود اونجا بشینم نشستم پشت میز واز رو متنها داشتم میخوندم
روز سختی بود ولی با این همه بازم آقای طیار بهم روحیه داد وگفت تو بهترین هنرپیشه تئاتر من بودی حالا وقتی یاد اون روز میافتم خجالت میکشم آخه تازه فهمیدم که بیشتر از نمایشنامه ادا واصول وخنگ بازی من بود که مردم رو خندونده بود
خلاصه روزگاری بود دوران مدرسه ای کاش این روزگار زشت و بیوفا مجالی میداد تا باز هم بتونیم برگردیم به اون سالها و اون روزها ولی حیف که نمیشه
کاش میشد هم هاون معلم ها ور پیداشون کنم و حیف
دیوار است ودیوار است و دیوار است
وجیره بندی آفتاب
قحطی فرصت ترس و خفگی
خفت وحقارت
تنها برای یک لقمه نان....
(دوران خوش آن بود که با دوست گذشت ....)
این قطعه شعر استاد شهریار رو تقدیم میکنم به همه معلمهای عزیز خودم اونائی که اسماشون رو فراموش کردم واز همینجا دست مهربان همه معلمهای زحمتکش رو میبوسم .
یا حق
مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آموزد و علم يقين
استاد حسين شهريار
همره باد از نشيب و فراز كوهساران
از سكوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران
مي خراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي
سازنه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ،اشك نيازي
مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر
مي زند پر بر در و ديوار ظلمت مي زند سر
ناله مي پيچد به دامان سكوت مرگ گستر
اين منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در
باز كن در باز كن ... تا ببينمت يكبار ديگر
چرخ گردون ز آسمان كوبيده اينسان بر زمينم
آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبينم
تا رغم گسترده پرده روي چشم نازنينم
خون شده از بسكه ماليدم به ديده آستينم
كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم
اشك من در وادي آوارگان ،آواره گشته
درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته
سينه ام از دست اين تك سرفهها صد اره گشته
بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم
باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر
خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم
هر چه دلمي خواست در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مهرويان و من صياد بودم
بهر صد ها دختر شيرين صفت و فرهاد بودم
درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من
خاك گور زندگي شد ، در به در خاكستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم
هنفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم
غير طعن و لعن مردم نيست اي مادرنصيبم
زيورم ، پشت خميده ، گونه هاي گود ، زيبم
ناله ي محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم
كشته شد ، تاريك شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،افسوس شد ، فرياد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم
خواهي از جويا شوي از اين دل غمديده ي من
بين چه سان خون مي چكد از دامنش بر ديده ي من
وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم
گر كه شر توست ، مادر ... بي گناهم ، كن حلالم
آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را
بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را
بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را
باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را
گويمش مادر 1 چه سنگين بود اين باري كه بردم
خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم
سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس كنين آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسيده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسيده
زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم
عشقها ! اي خاطرات ...اي آرزوهاي جواني !
اشكها ! فريادها اي نغمه هاي زندگاني
سوزها ... افسانه ها ... اي ناله هاي آسماني
دستتان را ميفشارم با دو دست استخواني
آخر ... امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني
هر چه كردم يا نكردم ، هر چه بودم در گذشته
كرچه پود از تار دل ،تار دل از پودم گسسته
عذر مي خواهم كنون و با تني درهم شكسته
مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم
تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من
تا نبيند بي كفن ،فرزند خود را ، مادر من
پرسه مي زد سر گران بر ديدگان تار ،خوابش
تا سحر ناليد و خون قي كرد ، توي رختخوابش
تشنه لب فرياد زد ، شايد كسي گويد جوابش
قايقي از استخوان ،خون دل شوريده آبش
ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته
دستهايش چون دو پاروي مج و در هم شكسته
پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته
مي خورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل
تا رساند لاشه ي مسلول بيكس را به منزل
آخرين فرياد او از دامن دل مي كشد پر
اين منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،باز كن در
باز كن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر