![]()
|
| دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را | دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا | |
| کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز | باشد که بازبینیم دیدار آشنا را | |
| ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون | نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا | |
| در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل | هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا | |
| ای صاحب کرامت شکرانه سلامت | روزی تفقدی کن درویش بینوا را | |
| آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است | با دوستان مروت با دشمنان مدارا | |
| در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند | گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را | |
| آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند | اشهی لنا و احلی من قبله العذارا | |
| هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی | کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را | |
| سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد | دلبر که در کف او موم است سنگ خارا | |
| آیینه سکندر جام می است بنگر | تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا | |
| خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند | ساقی بده بشارت رندان پارسا را | |
| حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود | ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را |
با عرض تسلیت ایام سوگواری آقا امام حسین ( ع ) و یاران با وفایش به پیشگاه حضرت ولی عصر (س) وشما دوستان عزیز
در مورد عاشورا از عصر عاشورا تا کنون بسیار سخن گفته شده شعر ها سروده وکتابها چاپ گردیده ولی هنوزنتوانسته ایم گوشه ای از مظلومیت امام حسین (ع) به تصویر کشیم امید است با ظهور منجی عالم بشریت حضرت مهدی (س) تمام رنجهای بشری به پایان رسد
به امید آن روز . . .
یا حق
اینجا قدم قدم ، همه پیچیده بوی تو
بوی نگاه زینب و بوی گلوی تو
شنهای شعله ور شده را لمس می کنند
انگشت های القمه در جستجوی تو
اسلام را قدم زده ای سوی کفرشان
کفار قبل از این که بیایند سوی تو !
تو ماندی از زمین و نماندی از آسمان
خون از گلوت رفت و نرفت آبروی تو
من دارم آب می شوم از شرم ؛ آن زمان ـ
حتی نبوده آب برای وضوی تو
جز آسمان برای تو جایی نمانده بود
آنجا که کفر می وزد از چارسوی تو ...
شعر : صالح دروند ( برداشت از وبلاگ شعر عاشورا )

هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستي لذتي داشت
وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
چون آخرين شبهاي شهريور صفا داشت
آن شب كه بود از اولين شبهاي مرداد
بوديم ما بر تپه اي كوتاه و خاكي
در خلوتي از باغهاي احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
پيراهني سربي كه از آن دستمالي
دزديده بودم چون كبوترها به تن داشت
از بيشه هاي سبز گيلان حرف مي زد
آرامش صبح سعادت در سخن داشت
آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
گاهي سكوتي بود ، گاهي گفت و گويي
با لحن محبوبانه ، قولي ، يا قراري
گاهي لبي گستاخ ، يا دستي گنهكار
در شهر زلفي شبروي مي كرد ، آري
من بودم و توران و هستي لذتي داشت
آرامشي خوش بود ، چون آرامش صلح
آن خلوت شيرين و اندك ماجرا را
روشنگران آسمان بودند ، ليكن
بيش از حريفان زهره مي پاييد ما را
وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
آن خلوت از ما نيز خالي گشت ، اما
بعد از غروب زهره ، وين حالي دگر داشت
او در كناري خفت ، من هم در كناري
در خواب هم گويا به سوي ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
