تبليغاتX
مسافر
 

 دیوار است ودیوار است ودیوار است     و جیره بندی آفتاب    قحطی فرصت   ترس وخفگی    خفت وحقارت       تنها برای یک لقمه نان

فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،  مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر ییروانش خجسته باد
یا هو

به یاد دوست عزیزم جواد فانی که خیلی زود در پیچ و خم این شهر زشت گم شد

دیوار است ودیوار است و دیوار است

        و جیره بندی آفتاب

       قحطی فرصت

                    ترس و خفگی

                    خفت وحقارت

                                       تنها برای یک لقمه نان . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

او ، آن مسافر

در روزهاي كودكي ام باران مي بارد
 روي شيشه هاي امروز
لكه هايي تازه مي بينم
كه مثل خيال شب هاي رو به ستاره هي بزرگ مي شوند
به راه هاي نيست مي روند
 به دنيا خيره مي شوند
و مرا خيال مي كنند
خيال مي كنند
من از دريا مي آيم
كه لب هايم هميشه مي خندند
من از برف مي آيم كه هميشه چتري با خودم
خيال مي كنند او
 من آن مسافري كه از راه مي رسم
از بزرگ شدن دنيا
حرفهاي كسي نگفته مي دانم
 و مرگ برايم تعريف شده است
و مي دانم كه ماه
چند بار دنيا را به ياد آورده است
ولي او
آن مسافر
 پي اولين خواب
به راه دنيا مي افتد
شبي به شيه هاي فردا نگاه مي كند
 و باران در روزهاي كودكي را خيال مي كند
خيال مي كند او
آن مسافري كه از راه مي رسم
پي خيال هاي رو به ستاره و
لكه هاي تازه هي بزرگ مي شوم
ولي او
آن مسافر
شبي كنار رؤياي جاده مي ميرد
و من با مرگ بيدار مي شوم
تمام زندگي ، خوابي ، خيالي بود

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

زندگي ما

 زيستن در لجن
 و گريستن در باران
 بازي خوردن
 و از دق مردن
 بودن
 و با افيون خيال غنودن
 گفتن همان
 و خفتن
برخاستن
 و از خود كاستن
زنداني
 در محبس ناداني
 پوسيدن
 و زمين جهل را بوسيدن
 دندان به هم سودن
 و فرسودن
 به هم تاختن
 و تابوت ساختن
 از ستاره شنيدن
 و جز سياهي نديدن
 كوشيدن
و لباس عزا پوشيدن
 و سرانجام رفتن
 و درد را نهفتن


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

یا هو

 
  خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.

خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.

خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.

خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.

بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.

خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.

خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.

خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.

خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
 یا هو

شادي و اندوه

شادي همان اندوه بي نقاب شماست.
چاهي که خنده هاي شما از آن بر مي آيد،چه بسيار که با اشک هاي شما پر مي شود
.
و آيا جز اين مي تواند بود؟

هر چه اندوه درون شما را بيشتر بکاود،جاي شادي در وجود شما  بيشتر مي شود.
مگر کاسه اي که شراب شما را در بر دارد همان نيست که در تنور کوزه گر
سوخته است؟
مگر آن ني که روح شما را تسکين مي دهد،همان چوبي نيست که درونش را با کارد خراشيده اند؟
هر گاه شادي مي کنيد،به ژرفاي دل خود بنگريد تا ببينيد که سر چشمه ي شادي
به جز سر چشمه ي اندوه نيست.
و نيز هر گاه اندوهناکيد باز در دل خود بنگريد تا ببينيد که گريه ي شما از براي آن چيزي است که مايه ي شادي شما بوده است
.
پاره اي از شما مي گوييد"شادي برتر از اندوه است "
و پاره اي مي گوييد"نه،اندوه برتر است"
اما من به شما مي گويم که اين دو از يکديگر جدا نيستند
.
اين دو با هم مي آيند،و هر گاه شما با يکي از آنها سر سفره مي نشينيد،به ياد داشته باشيد که آن ديگري در بستر شما خفته است
.
به راستي ،شما همچون ترازويي ميان اندوه و شادي خود آويخته ايد
.
فقط آنگاه که خالي هستيد در يک ترازو آرام مي مانيد
.
هر گاه خزانه دار شما را بر مي دارد تا زر و سيم خود را اندازه بگيريد،

شادي و اندوه شما نا گزير زير و زبر مي شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط مسافر  |