![]()
|
شاملو
یا حق
دوستان عزیز ببخشین که مدتی غائب بودم از همه دوستائی که تو این مدت منو شرمنده کردن ونظر دادن متشکرم . . .
ای مهربانتر از من
با من
در دستهای تو
ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس ایا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟
یا حق
چشم گشودمت و دیدم
دیدی، منرا که ایستادهام
و تو که
جایی در جغرافیای آغوشِ من جاماندهای
حالا که رفتهای
آری که تو را بر رحل میگذارم
مگرنه دیدار تو عبادت است؟
هرسپیده خورشید، میدانی؟
از نگاه من سر میزند
حالا که رفتهای، همینام بس
که جای خالی تو
در قلبم تنهاست.
باران كه میبارد
غروبها
شاعرانهترین لحظههای یك شاعر
در دورها
اعدام میشود
جایی كنار زاغههای اطراف شهر
اعدام، در ملاء عام
بیجان شاعر، جا میماند كه
از كجا آمده اینجا اینهمه جان جوان
جوانه زده در پاییزی
كه هر غروباش نالهای دارد
حكایتی: « جا مانده پیكر بیجان رفیقی
زیر باران غروب پاییزی
كه دیگر هیچوقت
هیچوقت زیبا نیست.»
باران كه میبارد ببین:
بهیاد بیاور زمان چهزود میگذرد
و جلادان چهزود پیر میشوند و میپوسند!
در این غروب كه دیگر شاعرانه نیست اما
جان جوان ما همانطور جوان میماند، مانده
جوانه زده و پیكر چاك چاكاش ریشهدوانده
این پاییز میگذرد و باز بهار
جوانههایی تازه بهبار میآورد، آورده
غروبهای دلمردهی پاییز، دیگر گریه نمیكنیم...
بر مزار شاعر
امیدوار
ایستاده
و مسرور
باران كه میبارد، اینبار
چترهامان را میبندیم
با یاد شاعرانهترین لحظههای یك شاعر
كه هر غروب بارانی پاییزی
جا میماند از شعرهای او
در غروبی كه شاعر نیست اما
شاعرانه ماندهاست هنوز
در شعرهای او
« از بزرگی نام و حضور آدمی و خواست آزادی»
چترها را میبندیم
تا جلاد بترسد از شعر بارانهای غروب پاییزی
ـ باكی نیست ـ
یار تنهایی بانوی شاعر، یادگار رنج پیروزی
همراه هر قطره، هزار بوسه بر خاك كنیم
فریاد كنیم سرود جاودانمان را:
هر شب ستارهای به زمین میكشند
و باز، این آسمان شبزده غرق ستارههاست

یا هو
ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که درین شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه، چه قومیم و کجاییم؟
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوختهی داغ خداییم
حضرت مولانا