تبليغاتX
مسافر
 

 دیوار است ودیوار است ودیوار است     و جیره بندی آفتاب    قحطی فرصت   ترس وخفگی    خفت وحقارت       تنها برای یک لقمه نان

فرخنده میلاد کعبه زاد حماسه و مهرورزی، مولود کعبه،  مولی الموحدین حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بر ییروانش خجسته باد

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
پیراهن نداشت!!!.

لئو تولستوی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

 

ليلي نام ديگر آزادي

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .

آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .

دل زنجير شد . عشق زنجير شد . دنيا بر از زنجير شد وآدمها همه ديوانه زنجيري .

خدا دنياي بي زنجير ميخواست نام دنياي بيزنجير اما بهشت است .

امتحان آدم همينجا بود .دستهاي شيطان از زنجير بر بود .

خدا گفت : زنجيرت را باره كن شايد نام زنجير تو عشق است .

يك نفر زنجير هايش را باره كرد . نامش را مجنون گذاشت اما مجنون نه ديوانه بود ونه

زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت. شيطان آدم را در زنجير ميخواست .

ليلي مجنون بي زنجير ميخواست .ليلي ميدانست خدا چه ميخواهد .ليلي كمك كرد

تا مجنون زنجيرش را باره كن .

ليلي زنجير نبود . ليلي نميخواست زنجير باشد .

ليلي ماند : زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .

کتاب بر شانه  های باد نو شته خانم سارا اخوت در ۱۷۶ صفحه شامل داستانهای کوتاه وآموزنده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا هو

سلام دوستان تصنیف زیبائی شنیدم از همایون شجریان به نام هوای گریه که امیدوارم ازش خوشتون بیاد البته از شعرش که سروده خانم سیمین بهبهانیه

 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

 چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 ز من هر ان که او شد

چو دل به سینه نزدیک

 به من هر ان که نزدیک

از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

 که تر کنم گلویی

به یاد اشنا من

 ستارها نهفتند

در آسمان ابری

 دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي

به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي

که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين
بشه بي تو غم فرسودن من

بشه بي تو غم فرسودن من


نمي خوام از گلهاي سرخ و آبي،

برايم تاج خوشبختي بياري

به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري

بذار از داغي دستهاي تنهات،
بگيره هرم گرم بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من

تو اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،
اگه خواستي بيايي ديدن من

که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
در تاريكي چشمانت را جستم
در تاريكي چشمهايت را يافتم
و شبم پر ستاره شد.



تو را صدا كردم
در تاريكترين شب ها دلم صدايت كرد
و تو با طنين صدايم به سوي من آمدي.
با دست هايت براي دستهايم آواز خواندي
براي چشم هايم با چشم هايت
براي لب هايم با لبهايت
با تنت براي تنم آواز خواندي
من با چشم‌ها و لب‌هايت
انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چيزي در من فروكش كرد
چيزي در من شكفت
من دوباره در گهواره ي كودكي خويش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانيم را
باز يافتم

شاملو

یا حق


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط مسافر  |